خدا رو می خوام نه واسه اينکه ازش چيزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل قصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم نه واسه زيبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم و برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ و آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:30  توسط مهناز و مرتضی
|
چرا تو ای شکسته دل
خـدا خـدا نمـی کنی ؟
خـدای چـاره ساز را
چرا صدا نمی کنی ؟
به هر لب دعــای تو
فرشته بوسـه می زند
برای دردهای بی امان
چرا دعـا نمـی کنـی ؟
به قطره قطره اشک تو
خدا نظاره می کند
به وقت گریه ها چرا
خدا خدا نمی کنی ؟
سحر زباغ ناله ها
گل مراد می دهد
به نیمه شب چرا لبی
به ناله وا نمی کنی ؟
دل تو مانده در قفس
چرا وفا نمی کنی ؟
پرنده اسیر را
چرا رها نمی کنی ؟
ز اشک نقره فام خود
ز کیمیای نیمه شب
مس سیاه قلب را
چرا طلا نمی کنی ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:28  توسط مهناز و مرتضی
|
ای نور ...ای محبت محض ...هدایتم کن
گامهایم را استوار بدار
نمی خواهم تا آن دورها برسم
برای من یک قدم کافیست
وآن یک قدم رسیدن به محبوبم است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:27  توسط مهناز و مرتضی
|
ما به "طرز حیرت آوری " خیلی زود هر واقعه ای را می پذیریم ...
فقط به شرط آنکه نا چار باشیم چنین کنیم ...
در چنین شرایطی با آن واقعه سازگار می شویم و جالب اینکه بعد از مدتی فراموشش می کنیم
پس اندوه خود را زیر لبخندی بپوشانید
که خیلی زود فراموشش خواهید کرد
هر گز با نگرانی در مورد آن
بدبختی را خود نصیب خود نکنید
عاشق باشید و عاشق بمانید و اینگونه شادی محض را نصیب خود کنید
چرا که اندوه در راه عاشقی خود خوشبختی محض است
چون درک می کنی این اندوه احساسی ناب است که تو آن را در وجودت چشیده ای
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:27  توسط مهناز و مرتضی
|
اي محبوب من اينك محبت خداوند را كه در قلب من بوده
به وسيله تو احساس ميكنم و هر ان چه شيريني هستي من
است كه سرد و خاموش شده بودند دوباره با لبخند تو در
سرزمين وجودم كشف كرده ام اي كه شادي و سرور
راستين را به قلب من كشانده اي و مرا همراه اواز شادمان
جهان به سوي خدا ميبري اي كه سرديهاي ملال اور
زندگي را با نفس خود از وجودم پاك كرده اي هرگز نفس
شفا بخش خودت را از من دور مكن .
ديگر وجود تپنده من با نفس گرم توست
اي حلاوت بيدار شدن در شب تاريك و سرد
اي معراج شبهاي من تا استانه ابديت
با محبت تو ديگر ناميرا شده ام
اي كه حقيقت زندگي را با عشق ارام بخش تو خواهم جست
ان نگاه سحر اميزت را كه از خدا به ارث برده اي
از من بر نگردان
اي جان شيرينم قلبم گلزار محبت توست
اي جان شيرينم اينك مرا سرشار از هستي اي شيرين كرده اي
و حال نوبت من است كه به تو شوق بدهم و شور زندگي
را در قلبت بريزم تا سرشار از خوبيها به نزد خداوند برويم
بيا اي محبوبم بيا اي محبوبم بيا اي محبوبم بيا اي محبوبم بيا اي محبوبم
مي بوسمت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:25  توسط مهناز و مرتضی
|
گاهی اوقات اعدادی هستند که برامون خاطره شدند . اینجاست که دیگه این عددا
فقط عدد نیستند بلکه مثل یه محرک دفترچه خاطرات ذهنمون رو برگ می زنند و ما
رو همراه می کنند با خاطرات خوش و ناخوشی که با اونا داشتیم .
اعداد می تونند چنین قدرتی داشته باشند :
بعضی اعداد برای بعضی ها یعنی حساب... یعنی پول... یعنی حل مسئله
بعضی اعداد هم برای بعضی دیگه یعنی ارتباط
بعضی اعداد هم برای یکسری دیگه یعنی هویت و شناسه
و باز بعضی دیگه از اعداد برای برخی افراد یادآور خاطرات بدی می تونه باشه
اما وای بعضی این اعداد یاد دوران خوش عاشقی اند .
اعداد عشق ما اعدادی هستند که یادآور بهترین خاطرات هستند برای ما ...
این اعداد که نوشتم برای شما شاید فقط یه عدده ولی برای ما دو تا ...
آخ یادش بخیر
25 26 20 21 30 28 60 65
59 12 48 160 178 913 681
42000 15 800 3:30 13 8 9
46 1 85 86 123 2 3 ...
اعدادی که برای شما یادآور خاطرات خوب و بدی هستند کدومند ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 18:30  توسط مهناز و مرتضی
|